تبليغاتX
شب عشق

شب عشق

در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست:آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

 
▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒███▒▒▒▒██
▒▒▒▒▒▒█▓▓█▒██▓▓▓██▒█▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▒▒▓█▓▓▓▓▓▓▓█▓▒▒▓█
▒▒▒▒▒█▓▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒▒▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓█▓▓▓▓▓▓█▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓██▓▓▓▓▓██▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒█▓█▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒███▒▒▓▒▒▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒▒█▒▒▒▓▒▒▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓███▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒█▓▓▓█▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓█▓▓▓█
▒▒██▓▓▓█▓▒▒▒██▒██▒▒▒▓█▓▓▓██
▒█▓▓▓▓█▓▓▒▒█▓▓█▓▓█▒▒▓▓█▓▓▓▓█
█▓██▓▓█▓▒▒▒█▓▓▓▓▓█▒▒▒▓█▓▓██▓█
█▓▓▓▓█▓▓▒▒▒▒█▓▓▓█▒▒▒▒▓▓█▓▓▓▓█
▒█▓▓▓█▓▓▒▒▒▒▒█▓█▒▒▒▒▒▓▓█▓▓▓█
▒▒████▓▓▒▒▒▒▒▒█▒▒▒▒▒▒▓▓████
▒▒▒▒▒█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓█▓█▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒████▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓████
▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓█▒█▓▓▓▓▓▓▓▓█
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 19:54 توسط kshs| |
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 19:53 توسط kshs| |
ای گل معصوم من

اگر روزی پیدایت کنم

ریشه هایت را در قلبم خواهم کاشت

ساقه هایت را در رگهایم پناه خواهم داد

وغنچه ات را در لبهایم نگاه خواهم داشت

تا همیشه ..... تا روز رستاخیز

میخواهم پیکر عریان و سراپا نیاز

تو در تمام روحم ریشه کند، میخواهم آن

هنگام که در آغوش یکدیگر نفس نفس میزنیم و

جسممان را به لذت میفروشیم نام خداوند را صدا زنیم

پس اشکهایت را پاک کن…..... اشکهایت را پاک کن
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 12:12 توسط kshs| |
عشق از ازالست و تا ابد خواهد بود

جوینده عشق بی عد د خواهد بود

فردا که قیامت اشکارا گرد د

هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 12:11 توسط kshs| |
دلتنگی هایم
من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد


نوبت خاموشی من سهل وآسان میرسد

من که می دانم که تاسرگرم بزم ومستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان می رسد

پس چراعاشق نباشم

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست .نیست

بین مرگ وآدمی قول وقراری نیست .نیست

من که می دانم اجل ناخوانده وبیدادگر

سرزده می آیدوراه فراری نیست.نیست

پس چراعاشق نباشم...!؟
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 12:11 توسط kshs| |
: دوست دارم تكراريه ، خيلي بهت نياز دارم




قلبمو با هر چي توشه ، واست ، تو نامت مي ذارم




اگه دوسم داشتي كه هيچ ، فقط رو نامه دس بكش




اگر نه ، راحت بگوو بدون من نفس بكش




فقط حقيقتو بگو ، هر چي تو قلبت مي گذره




به حرف قلبت گوش بده ، اينجوري خيلي بهتره
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 12:10 توسط kshs| |
: دنيا كوچيكه و عشق تو ، بزرگ

دستهاي من كوچيكه و قلب تو ، بزرگ

چشمهاي من كوچيكه و آسمون دل مهربون تو ، بزرگ

اشكهاي من كوچيكه ولي غربت تو ، بزرگ

آسمون دل من كوچيكه و ستاره ي عشق تو ، بزرگ

گر چه عشق من كوچيكه و قلبم طاقت غم نداره

اما بدون تا روزي كه نفس مي كشم و زنده ام

عشق زيبا و قشنگت هميشه توي قلب كوچيكم مي مونه
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 12:9 توسط kshs| |
امروز, امروز است.
امروز صبح اگر از خواب بيدار شدی و ديدی ستاره ها در آسمان نمی تابند , ناراحت نشو , حتما دارند با تو قايم باشک بازی ميکنند , پس با آنها بازی کن.

اگر قبل از خواب آرزو کردی فردا باران ببارد , ولی نباريد , مطمئن باش الهه باران می خواهد تو شکوه باران را باور کنی , پس باورش کن.

امروز , امروز است.
امروز هر چه قدر بخندی و هر چه قدر عاشق باشی به ذخاير نفتی جهان آسيبی نمی رسد , پس بخند و عاشق باش.

امروز هر چه قدر دل ها را شاد کنی , به قيمت بليت اتوبوس اضافه نمی
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 12:8 توسط kshs| |
:




عشق یعنی لحظه های التهاب


عشق یعنی لحظه های ناب ناب


عشق یعنی همچو من شیدا شدن


عشق یعنی قطره و دریا شدن


عشق یعنی دیده بر در دوختن


عشق یعنی درفراقش سوختن
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 12:8 توسط kshs| |
•   چند بهانه ي دخترا 1. فاصله سنيمون خيلي زياده(يعني خيلي از مرحله پرتي) 2. من به تو علاقه به اون صورت ندارم(يعني خيلي بد هيکلي) 3. من الان تو موقعيت بدي هستم(يعني دلم يه جا ديگه گيره) 4. تقصير تو نيست تقصير منه (يعني عجب غلطي کردم با تو دوست شدم) 5. من تو دوستيمون از هيچ کاري دريغ نکردم(يعني هر غلطي خواستم کردم) 6. ديروز يه خواستگار دکتر داشتم (يعني زودتر بيا منو بگير) 7. من هميشه نماز مي خونم تو هم نماز بخون(يعني مثلا من خيلي دختر پاک و خوبيم )
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 19:1 توسط kshs| |
دعاي دختران دم بخت :
ربنا آتِنا فِي الدُّنيا زوجا ًً جميلا
قَدّا ً  طويلا
ثروتا ًً کثيرا
ماشينا ً پرشيا
موبايلا ً نوکيا
والدِينا ً موتا
ِبرحمتِکَ يا اَرحَم الرّاحِمين
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 19:1 توسط kshs| |
•   لره با ذوق به دوستش ميگه : بالاخره بعد از 2 سال اين پازل رو حلش کردم! دوستش ميگه 2 سال زياد نيست؟ لره ميگه: نه بابا رو جعبش نوشته 7 تا 10 سال
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 19:0 توسط kshs| |
تهرانيه ميره خواستگاري، پدر دختره ميپرسه: خونه داري؟ ميگه: نه! ماشين داري؟ نه! كار داري؟ نه! پدر دختره شاكي مي‌گه: پس چي داري كه اومدي خواستگاري؟ تهرونيه ميگه: پشت مو رو حال مي‌كني؟
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:59 توسط kshs| |
•   ترکه ميخواست عميق فکر کنه غرق ميشه
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:58 توسط kshs| |
•   از يه ترکه مي‌پرسند: كدوم برنامه تلويزيون رو بيشتر از همه دوست داري؟ ميگه: پيام بازرگاني! ميپرسن: چرا؟ ميگه: چون بينش سريال پخش مي‌كنند!
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:57 توسط kshs| |
•   ترکه رتبه اول کنکور رو مياره بهش ميگن چه کار کردي؟ ميگه روزي 25 ساعت درس مي خوندم!!!! ميگن مگه ميشه ميگه آره صبح يک ساعت زود تر بيدار مي شدم!!!
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:56 توسط kshs| |
•   ترکه رو مي خواستند اعدام کنند ازش مي پرسند اقا اخره عمرته حرفي چيزي نداري طرف ميگه نه شروع مي کنند مي بندنش به جرثقيل وقتي مي برنش بالا دست و پا مي زنه به اينکه حرف دارم ميارنش پايين ازش مي پرسند چي شده بابا تو که گفتي حرف نداري برگشت به دوستش گفت محسن خونتون از اينجا معلومه
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:56 توسط kshs| |
ترکه ميره لس آنجلس تو خيابون داريوش رو مي بينه ميگه : اه ه ه ه چه کيفيتي!
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:55 توسط kshs| |
يه روز سه تا ترك با هم همسايه بودن هر 1 دقيقه برق خونه يكيشون مي رفته   ميرن تحقيق ميكنن مي بينن از چراغ راهنمايي برق دزديدن
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:55 توسط kshs| |
ترکه ميخواد به دختره تيكه بندازه ميگه در قلب مني هرگز
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:52 توسط kshs| |
سوال تيزهوشان اردبيل :
روز ?? آبان چه روزيست؟؟
الف)?? مرداد
ب)?? خرداد
ج)آغاز سال ????
د)هر سه گزينه صحيح مي باشد!!!
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:52 توسط kshs| |
 بعد از عمري داريوش مياد ايران، اجرا زنده ميگذاره تو استاديوم آزادي. خلاصه ديگه ملت داشتن خودشون رو خفه ميكردن، داريوش هم مياد خيلي حال بده، از ملت ميپرسه: چي ميخواين براتون بخونم؟ يك تركه ازون پشت داد ميزنه: اِبـــي بـخـــون.. اِبـــي بـخـون!
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:51 توسط kshs| |
يه ترکه ميره تهران ميبينه همه آستين کوتاه پوشيدن ميگه پس اينا چجوري  دماغشونو پاک ميکنن
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:50 توسط kshs| |

 اگر کسي حقيقتي را نداند.نادان است:اما اگر کسي بداند ودانايي خود را انکار کند جنايتکار است.

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:43 توسط kshs| |

 بدون خداحافظي رفت نمي دونم از من ناراحت بود يا نه اما هر چي براش پيغام گذاشته بودم ازش خبري نشد خيلي حالم گرفته شده بود اما فقط براش دعا کردم که خدايا هميشه مواظبش باش

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:53 توسط kshs| |

 مرا عمري به دنبالت كشاندي سرانجامم به خاكستر نشاندي ربودي دفتر دل را و افسوس كه سطري هم از اين دفتر نخواندي گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت پس از مرگم سركشي هم فشاندي گذشت از من ولي آخر نگفتي كه بعد از من به اميد كه ماندي

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:52 توسط kshs| |

عاشقي يک روز است و پشيماني هزار روز من هزار روز پشيمانم که چرا يک روز عاشق نشدم

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:51 توسط kshs| |


 در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمين مدفون کن فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار

 
ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حال که من مي خواهم راز زندگي در دستر س همه بندگانم باشد در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجا اي خداي کهربان راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچکس به اين فکر نمي افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند اين فکر را پسنديد

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:50 توسط kshs| |


 در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمين مدفون کن فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار

 
ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حال که من مي خواهم راز زندگي در دستر س همه بندگانم باشد در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجا اي خداي کهربان راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچکس به اين فکر نمي افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند اين فکر را پسنديد

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:50 توسط kshs| |

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 19:55 توسط kshs| |
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 19:49 توسط kshs| |

 روز قيامت خدا به مردا ميگه: اونايي كه زن ذليل بودن سمت چپ بقيه سمت راست. همه ميرن سمت چپ فقط يكي نميره. خدا بهش ميگه چرا تو نرفتي اونور؟ ميگه: خانومم گفته اينجا وايسا

 

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 19:34 توسط kshs| |

  اخر يه روز تيک مي گيري لباساي شيک مي گيري بابا تو مي کني کچل تا دماغ تو کني عمل با همراهت زنگ مي زني عينک رنگ رنگ مي زني اين دل و اون دل مي زني تا به موهات زل بزني جنس لباست تريکو موزيک الکس و انريکو جوراباي فسقلکي روسري هاي الکي خوشي با اين تيپ خفن الان قشنگي مثلا

 

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 19:31 توسط kshs| |